دیوان ایرج میرزا "نصیحت به فرزند"
******{{ نصیحت به فرزند }}******
از مال جهان ز کهنه و نو ** دارم پسری به نام خسرو
هر چند که سال او چهار است ** پیداست که طفل هوشیار است
در دیده من چنین نماید ** بر دیده غیر تا چه آید
هر چند که طفل زشت باشد ** در چشم پدر بهشت باشد
آری مثل است که قر نبی ** در دیده ی مادر است حسنی
هان ای پسر عزیز دلبند ** بشنو ز پدر نصیحتی چند
ز این گفته سعادت تو جویم ** پس یاد بگیر هرچه گویم
می باش به عمر خود سحر خیز ** وز خواب سحر گهان بپرهیز
اندر نفس سحر نشاتی است ** کان را با روح ارتباطی است
دریاب سحر کنار جو را ** پاکیزه بشوی دست و رو را
صابونت اگر بود میسّر ** بر شستن دست و رو چه بهتر
با حوله پاک خشک کن رو ** پس شانه بزن به مو و ابرو
کن پاک و تمیز گوش و گردن ** کاین کار ضرورت است کردن
تا آن که به پهلویت نشیند ** چرک گل و گوش تو را نبیند
در پاکی دست کوش کز دست ** دانند ترا چه مرتبت هست
چرکین مگزار بیخ دندان ** کان وقت سخن شود نمایان
پیراهن خویش کن گزیده ** هم شسته و هم اتو کشیده
کن کفش و کلاه با برس پاک ** نیکو بستر ز جامه ات خاک
در آینه خویش را نظر کن ** پاکیزه لباس خود به بر کن
از نرم و خشن هر آنچه پوشی ** باید که به پاکیش بکوشی
گر جامه گلیم و گرچه ** چون پاک و تمیز بود زیباست دیباست
چون غیر به پیش خویش بینی ** انگشت مبر به گوش و بینی
دندان بر کس خلال منمای ** ناخن بر این و آن مپیرای
در بزم چنان دهن مدرّان ** کت قعر دهان شود نمایان
خمیازه کشید می نباید ** توری که به خلق خوش نیاید
چون بر سر سفره یی نشستی ** زنهار مکن دراز دستی
زان کاسه بخور که پیش دست است ** بر کاسه دیگری مبر دست
ده قوت ز بیش و کم شکم را ** در بند مباش بیش و کم را
با مادر خویش مهربان باش ** آماده خدمتش به جان باش
با چشم ادب نگر پدر را ** از گفته ی او مپیچ سر را
چون این دو شوند از تو خرسند ** خرسند شود از تو خداوند
در کوچه چو می روی به مکتب ** معقول گذر کن و معدب
چون با ادب و تمیز باشی ** پیش همه کس عزیز باشی
در مدرسه یاکت و متین شو ** بی هوده مگوی و یاوه مشنو
اندر سر درس گوش می باش ** با هوش و سخن نیوش می باش
می کوش که هر چه گوید استاد ** گیری همه را به چابکی یاد
کم و گوی و مگوی هرچه دانی ** لب دوخته دار تا توانی
بس سر فتاده ی زبان است ** با یک نقطه زبان زیان است
آن قدر رواست گفتن آن ** کاید ضرر از نهفتن آن
نادان به سر زبان نهد دل ** در قلب بود زبان عاقل
اندر وسط کلام مردم ** لب باز مکن تو بر تکلم
زنهار مگو سخن بجز راست ** هر چند ترا در آن ضرر هاست
گفتار دروغ را اثر نیست ** چیزی ز دروغ زشت تر نیست
تا پیشه توست راست گویی ** هرگز مبری سیاه رویی
ز خجلت شرمش ار شود فاش ** یاد آر و دگر دروغ متراش
چون خوی کند زبان به دشنام ** آن به که بریده باد از کام
از عیب کسان زبان فرو بند ** عیبش به زبان خویش مپسند
زنهار مده بدان به خو راه ** کز مونس بد نعوذ بالله
در صحبت سفله چون درآیی ** بالطبع به سفلگی گرایی
با مردم زی شرف در آمیز ** تا طبع تو ذی شرف شود نیز
لبلاب ضعیف بین که چندی ** پیچد به چنار ارجمندی
در صحبت او بلند گردد ** مانند وی ارجمند گردد
در عهد شباب چند سالی ** کسب هنری کن و کمالی
تا آن که به روزگار پیری ** در ذلت و مسکنت نمیری
امروز سه سال پیش از این نیست ** بی علم دگر نمی توان زیست
گر صنعت و حرفتی ندانی ** زحمت ببری ز زندگانی
از طبّ و طبیعی و ریاضی ** قلب تو به هرچه هست راضی
یک فن به پسند و خاص خود کن ** تحصیل به اختصاص خود کن
چون خوب کم از بد فزون به ** ذی فن به جهان ز زی فذون به
خوانم به تو بیتی از نظامی ** آن میر سخنوران نامی
بهتر ز کلاه دوزی بد ** " پالانگری به غایت خود
آن طفل که قدر وقت دانست ** دانستن قدر خود توانست
هر آنچه رود ز دست انسان ** شاید که به دست آید آسان
جز وقت که پیش کس نپاید ** چون رفت ز کف به کف نیاید
گر گوهری از کفت برون تافت ** در سایه وقت می توان یافت
ور وقت رود به دست ارزان ** با هیچ گهر خرید نتوان
هر شب که روی به جامه خواب ** کن نیک تأمل اندر این باب
کان روز به علم تو چه افزود ** وز کرده خود چه برده ای سود
روزی که در آن نکرده ای کار ** آن روز ز عمر خویش مشمار
من می روم و تو ماند خواهی ** وین دفتر درس خواند خواهی
این جا چو رسی مرا دعا کن ** با فاتحه روحم آشنا کن
طاهردناک